تبليغاتX
یادداشتهای بانوی بهمن ماه

 

تفنگهای پــُر برای مغزهای پــُر ساخته شده اند

و مغزهای خالی این تفنگها را پــُر میکنند !!

 

پ.ن : ازونی نترس که کلی کتاب تو کتابخونه اش داره ُ و همه رو هم خونده !

ازونی بترس که یک کتاب داره ُ و اصلا" هم نخوندش ! ولی شدیدا بهش اعتقاد داره!


موبایل من خیلی قدیمیه ..یعنی فک کنم مال ِ زمان مادها باشه ، شایدم پارتها ! خلاصه مال همین دوران ِ ..بعد وقتی این موبایل عتیقه رو میزنم به شارژ ، شارژرش یه صدایی ازش درمیاد و یه چراغی ازش روشن میشه ! ترجمه ش این میشه که : عزیزم دارم موبایلت رو شارژ میکنم برو به کارات برس ! بعد وقتی هم که  موبایل رو شارژ میکنه دوباره همون صدامیاد و چراغش خاموش میشه ، یعنی عزیزم موبایلت رو شارژ کردم بیا بردارش ! مثه همون گاز سخنگو که خانومه غذاش سر میرفت و اینا بعد گازه میگفت :  آهاااااااااای خانومه  بیا غذات سوخت  ..

چندوقته زمانیکه  شارژر رو به برق میزنم  هی قطع و وصل میشه ولی دیشب یه اتفاق خیلی خیلی عجیب افتاد ..موبایل رو زدم به شارژ ، چراغش روشن شد و صداشم در اومد . همینکه خواستم ا ز پیشش برم  چراغش خاموش شد ُ و صداشم قطع ! دوباره برگشتم که سیم ها رو دستکاری کنم که دوباره چراغش روشن شد و صداش اومد یعنی داشت  شارژ میکرد ..من که دیدم داره شارژ میکنه دوباره برگشتم که برم سمت اتاق که باز دوباره قطع شده ! باز من دوباره برگشتم که سیمش رو دستکاری کنم  هنوز دستم رو سمت سیم نبرده بودم که دوباره خودش وصل شد و شروع کرد به شارژ !! منم دوباره رومو برگردوندم سمت اتاق که باز دوباره قطع شد ! یعنی دیگه کلافه شده بودم ..رفتم روبروش دقیقا 5 دقیقه وایستادم  و منتظر بودم قطع بشه ولی نشد و شارژ میکرد .بعد از دقیقا 5 دقیقه (واقعا وایستاده بودم ! خوده شارژرشاهده !) آروم آروم رفتم سمت اتاق .دیدم نه صدایی ازش در نیومد ، با خیا لت راحت در اتاق رو باز کردم برم داخلش که دوباره صداش در اومد وفهمیدم بله شارژره قطع شده .. با عصبانیت رفتم سمتش که کلا قطعش کنم ولی همینکه دستم بردم سمت پریز برق دوباره روشن شد و صداشم اومد !! بعد دیگه دلم براش سوخت ! همینطور پاش نشستم اون تند تند شارژمیکرد ،منم بهش نگاه میکرد.حتی یه لحظه بلند شدم برم آب بخورم دوباره قطع شد ، ولی وقتی برگشتم پیشش دوباره چراغش روشن شد و شارژمیکرد

میدونید کم کم این قضیه جان بخشیدن به اشیا که بچگی هام ذهنمو مشغول کرده داره برام محرز میشه که واقعیه ..باور کنید اشیاهم جان دارن ..دل دارن ... روح دارن ..عاشق میشن باورتون نمیشه از شارژرم بپرسید، یه حسی بهم میگه شارژره به من علاقه مند شده ..

بعد من همیشه این شارژر رو میذاشتم  روی میزم تو اتاق ولی خب شما بگو دیشب مگه من جرات کردم بیارمش تو اتاق ! دیگه همون قضیه دو تا نامحرم  تو یه اتاق تنها باشن و شیطون نفر سومه و این حرفا ! ظاهرا باید ازین به بعد جلوش روسری سرم کنم !

کلا من آدم خاصی هستم ..هرکسی عاشقم نمیشه  ..اولین کسی که عاشقم شد آقای ساقی سوپرمارکتی محلمون بود !همیشه به مامانم میگفت کاش این دخترتون ، دختر من بود ..چقد شیرین زبونه ! دومین نفر البته درستش اینه که بگیم  اولین شی ای که عاشقم شد شارژرم هست ..خب به نظرم سومی هم باید از حیوانات باشه  دیگه ..

پ.ن مهم : با تشکر از دوستانی که با کامنتهای عمومی . خصوصی  و ایمیل و جی میل  و فاکس .تلفن .تلفکس ..موبایل (هم دایم ..هم موقت )( هم ایرانسل هم همراه اول ) ..بصورت پارچه نوشته و ارسال تاج گل و در یک اقدام خیلی متحیرانه بصورت زیر نویس در تلویزیون در هنگام پخش سریال حیرانی  ما حیران کردن و ناراحتی خود را از بسته بودن کامنتدونی ابراز کردن ..و خواستار باز شدن آن شدندمتشکریم

بانوی بهمن ماه بعد از ماهها مشورت و هم اندیشی با خود و مشاورین حاذق و بالغ و عاشق حتی !! به این نتیجه رسید که این ادا و اصولها و مسخره بازیها و قر وفرها را کنار بگذارد ..و برای بعضی از پستها نظرات را باز بگذارد .دوستان توجه فرمایید که نظرات با سانسورینگ و فیلترینگ شدید تایید خواهد شد ..یعنی مثلا شما دوخط بنویس یه خطش حذف شده یا مثلا یه خط بنویس نصفش نیس .. کلا سنگینی نظر نذاری . :دی


گاهی بی خودی دلتنگتان می شوم

بی خودی دلتنگ  ِ همه شما مردانی میشوم که میشناسمتان

بی خودی دلتنگ همه شما مردانی میشوم که نمیشناسمتان

بی خودی دلتنگ شما مردانی میشوم که میشناسمتان ولی ندیدمتان

بی خودی دلتنگ شما مردانی میشوم که بارها دیدمتان ولی نمی شناسمتان

گاهی فکر میکنم مردان زیادی هستند که من می توانم با آنها ها عمیقا" احساس  نزدیکی کنم اما افسوس که نمیشناسمتان..گاهی فکر میکنم روی این کره خاکی مردان زیادی هستند که من نمی شناسمشان ولی می توانم با تمام نیرو عاشقشان شوم..

و فکر میکنم اگر آنها هم با من آشنا شوند به شکل غریبی عاشق من خواهند شد

من در زندگی این شانس را داشتم که تنها عاشق یکی از آنها (ع ) بشوم ..

آخ ! خدای من کجا هستند مردان دیگر ؟

گاهی دلم برای همه مردانی که صد سال دیگر می آیند وبرای  مردانی که هزار سال پیش ازین زندگی کرده اند تنگ می شود ..

برای مردانی تنگ میشود که همین حالا و همین ساعت در شهرها و روستاهایی زندگی میکنند که نمیدانم کجای این کره خاکی اند اما خوب میدانم که چقدر بهم نزدیکیم و چه فاجعه ای  است وقتی از سر اتفاق یکی از شما را توی خیابان یا سینما یا رستوران ببینم که دارد با همسرش بگومگو میکند و خوب میدانم و قسم میخورم اگر من به جای همسرش بودم چه قدر می توانستم خوشبختش کنم .. چه قدر می توانستم خوشبختش کنم ..

گاهی بی خودی دلم برای همه تان  تنگ میشود !

برگرفته از کتاب " من گنجشک نیستم از مصطفی مستور " با دستکاری 


91/02/24

اول از هر چیز، تولد حضرت فاطمه (س) و  روز همه زنان  مبارک باشه..

دوما" اینکه آخرش ما نفهمیدیم امروز زن هست یا مادر ! اصلا مادر کیست ؟ زن کیست ؟ روز دختران که خب تکلیفش معلومه .واقعا دستشون درد نکنه ..یادآوری میکنن که آهای یادت باشه تو دختری  و اینها  .. حکما" مادرهم یعنی موجود مونثی که بچه می آورد میشود مادر ! و اما زن ! زن کیست ؟ زن یعنی موجود مونثی که نه دختر است نه مادر؟ !! زن آیا یعنی کسی که نه شرایط دختر بودن را دارد نه مادرشدن !!؟ همینجا از همین تریبون از مسئولین محترمه که در برچسب زدن و دیوار کشیدن بین زن بودن و مادر بودن و دختر بودن ید طولانی ای دارن خواهشمندم روزی را فقط مخصوص زن بگذارید ...زنی که هم حس مادرانه در وجودش هست هم شیطنت دخترانه ! زنی که تنهاست ! زنی که دلش میخواد در این گرمای تابستون یه بلوز و شلوار بدون مانتو و مقنعه بپوشد و بیرون برود ! زنی که دلش میخواد باد بهاری از بین موهایش عبور کند ! زنی که دردهایش فراتر از کادو هست  ، زنی که ازینکه به او بگویند دستت درد نکند که لبا س می شویی ، غذا درست میکنی ، کهنه شستی ، شب کنار رختخواب ما بیداربودی تا ما بخوابیم ، بیزار است ، زنی که .. ..

من هر موقع اسم " زن " می آید  یاده کفش پاشنه دار می افتم ..البته عکسشم درسته یعنی هر موقع کفش پاشنه دار میبینم یا اسمش رو میشنوم یاده "زن " می افتم ..در واقع زن برای من تداعی کننده کفش پاشنه دار هست و برعکسش ..

به این نوع تداعی ، آزمون تداعی کلمات می گویند که توسط " یونگ  " روانشناس معروف ابداع شد ..به این ترتیب که من یه کلمه به شما می گویم وشما اولین کلمه ای  که بعد از شنیدنش به ذهنت میرسه باید بگی ..یادتون باشه اون کلمه نباید با فکر باشه یا احساس ! صرفا هرچی به ذهنتون میرسه باید بگید !حتی ممکنه کلمه عنوان شده از طرف شما ربطی به کلمه عنوان شده از طرف من نباشه ولی بازم باید همون رو بگید ..فقط یک کلمه البته نه چندتا.. ..کامنتدونی رو استثنائا" این پست باز گذاشتم ودلم میخواد شماها هرکدوم دوست دارید اولین کلمه ای که بعد از شنیدن اسم " زن " به ذهنتون میرسه بگید...از خودم شروع میکنم .. [ زن = کفش پاشنه دار ]

 


در افسانه‌ای هندی آمده است بچه شیری مادرش را گم کرده بود و بزی او را بزرگ کرد. او سعی می‌کرد همانند بزرفتار کند. هر چند دندانهای مناسب این کار را نداشت ولی مثل بز علف می‌خورد. می‌خواست مثل بزبع بع کند، اما وقتی این کار را می‌کرد صدایش تبدیل به غرشی می‌شد که با صدای بز خیلی تفاوت داشت. روزی با شیری دیگر رو به رو شد، او را نشناخت و درست مثل بز از او ترسید. او طبیعت واقعی خودش را از یاد برده بود. مثل خیلی‌ها که در واقع شیر هستند، اما تمام عمر مثل یک بز رفتار می‌کنند. آنهایی که اصرار می‌کنند به دیگران ثابت کنند که شیرند و بز نیستند نیز مورد تمسخر دیگران قرار می‌گیرند. پس سعی کن ازشر بز درون خودت خلاصی یابی تا شیر وجودت بیدار شود!

منبع این مطلب :وب سایت دوست خوبم فیروزه مهرزاد خوشبختی دات آی آر


امیدوارم ویدیو موزیک ِ پست پایین رو دیده باشید ..اگرم نتونستید ببینید میتونید به همون لینک بالای نوشته من برید و ببیند البته بازم با یخ شکن ِ روشن :)

من این موزیک رو خیلی دوست دارم . اول به دلیل آهنگ لایت و آرومش هست برخلاف آهنگهای دیگه اروپایی و امریکایی که سبک جاز و راک دارند ..دوم به دلیل وجود یه ویدیو بسیار زیباست .. استفاده از زن در کنار حیوانات و طبیعت  ! اونم حیواناتی که در طبیعت کلا خوی وحشی و درنده ای دارند ولی در کناره این زنان آروم و ساکت و رام  نشسته اند ..من معنی این شعر رو متوجه نمیشم ..البته معنی هم مهم نیس .. مهم حسی خوبیه که به من القا میکنه ..احساس میکنم هدف ، نشون دادن عشق و محبت و دوست داشتن ِ ...

دلیل سومش وجود حیواناتی هست که من دوسشون دارم ..ببر ..پلنگ ..عقاب ..که مظهر قدرت و شکوه و بزرگی هستند ..من لذت بردم ازونجایی که دختره سرش رو روی کمر ِ پلنگ ِ گذاشته بود و خوابیده بود ..یا یکی دیگه شون که سرش رو درست چسبونده بود به سر پلنگ ِ و واقعا دلم میخواست جای اون دختر ها بودم 

جالبه من از گربه بدم میاد ..از سگ بدم میاد .از موش و سوسک بدم میاد ..حتی ازین شاپرکها هم می ترسم .. ولی علاقه عجیبی به شیر و ببر و عقاب و مار دارم ..من از چشمهای مضطرب گربه بدم میاد ..وقتی بهت نگاه میکنه تو چشاش ترس و بزدلی موج میزنه ..یا حتی چشمهای سگ ! حتی اون وحشی ترینشونم هیچ حس خاصی رو تو چشاشون ندارند .. ولی شیر ! ولی پلنگ ..!  نگاه نافذش آدمو داغون میکنه .. یه نگاه مطمئن داره .. یه نگاهی که حس میکنی خیلی با شعور وفهمیده اس و خیلی چیزها میفهمه و البته هیچ کسی رو سگ محل نمیکنه .. وقتی راه میره وقار ازش میباره .. نگاهش یه طوریه که حس اعتماد رو در وجود آدم زنده میکنه .. 

خب حس میکنم باید یه تشکر ویژه بکنم از " ادوارد مایا " ی عزیز بخاطره این موزیک و اینکه هدیه خوبی بود به مناسبت روز زن ..یه جورایی حس زنانگی رو در وجودمان زنده شد .. ممنون ادوارد جان :) ما که کسی رو نداریم روز زن بهمون کادو بده ..بازم به مرام ِ تو  :))

من با این موزیک ویدیو حقیقتش همسر دلخواهمو پیدا کردم .. یا شیر یا ببر یا پلنگ ! در کنارشون احساس امنیت میکنم .. میشه بهشون اعتماد کرد .. زود با یه عشوه دلشون رو نمیبازن ! اگه عشقت رو نثارشون کنی  بسیار مهربون و قدر شناسند.. میفهمید که مجبورم ! مجبووووور ..

احتمالا تعبیر روانشناسیش این باشه که من آدم ضعیف و ترسویی هستم ُ و در کناره کسانی که مظهر قدرتن به اون قدرتی که ندارم میرسم ! واز آدمای ترسویی مثه گربه که همون ضعف خودم رو بهم یادآوری میکنه فراری هستم ..

البته خب ببر و پلنگ و شیر که با هم فرقی ندارند همه شون باهم شییییییر ههههههههه :)


 


edward maya violet light love story mp3 download

بالای این نوشته یک موزیک ویدیو هست که برای دیدنش حتما حتما باید با فیلتر**شکن روشن وارد وبلاگم بشید .باتشکر


257
91/02/20


۱:  یه فامیلی داشتیم ..این بنده خدا تومور مغزی داشت !! چند نوبتم عمل کرده بود ولی خوب نشده بود ..گاهی اوقات سرش رو میگرفت بین دو تا دستاش و بلند فریاد میزد مغزم درد میکنه ، یعنی حتی نمیگفت سرم درد میکنه ! دقیقا میگفت مغزم درد میکنه ! .احتمالا منم به همین " طومار " مغزی مبتلا شدم ..چون واقعا چند وقتیه مغزم درد میکنه ! احساس میکنم مغزم شده خونه ی خانوم ِ هاویشام !! زنی پیر و شکسته با لباس عروسی درش نشسته  ، زنی منتظر و چشم به راه  ،  احساس میکنم مغزم اسیر ِ  عنکبوتها و تارهایشان شده !!

 ۲ : همیشه یه حسرتی ، یه بغضی بد جوری عذابم میده ، یه حسرتی که هیچ موقع برآورده نمیشه ! آرزوی داشتن یه " برادر " ! یه برادری که همسن و سال خودم باشه ، خواهرش رو خیلی دوست داشته باشه ، برادری که بوی عطر مردونه اش توی خونه بپیچه !! عطر " اسپیلندر " که من عاشقشم بزنه .اصن خودم براش میگرفتم بخدا .. .. 5 شنبه ها دو تایی تیپ میزدیم می رفتیم بیرون ..منم پُز میدادم که بعله ایشون دوست پسرمه :| ...از همه اینها مهم تر وقتی خواهرش یه مشکل کامپیوتری داشت بیاد براش حل کنه ! نه مثه الان که خواهرش مثه آهو تو گــِل مونده ..کسی هم نداره که کمکش کنه ..

۳  : من که مغرورم .. من که خودخواهم .. من که بداخلاقم .. من که بی معرفتم ... من که احساساتی ام ... من که بحث باهام فایده نداره .. من که ...... برای همچین  " منی " بهتره که قسمت نظرات بسته باشه .. لیلی جان مشکل از مرورگرهاتون نیس ..به گیرنده هاتون دست نزنید . ..مشکل از مبدا هست ..بله درسته منم متولی خوبی برای امام زاده ام نبوده ام ..نمیدونم چطوری توی این وبلاگ مطلب نوشتم که همچین برداشتایی از من شد .. :((

۴ : [ یه مدت میخوام... ]

 



    کلید شکست را نمیدانم !

    اما کلید موفقیت را می دانم !

     و آن هم پشت کردن به مردم است !!



هر روز پشت پنجره اتاق بخار گرفته‌ای که پدر بزرگ بساط کرسی را در آن برپا کرده بود می‌نشست و با کنجکاوی به ،یاکریم‌ها و گنجشک‌ها خیره می‌شد که در پی خرده نانی خاک را زیر و رو می‌کردند. سردی هوا خون را در رگ‌هایش منجمد کرده بود. توان هیچ حرکتی نداشت و هیچ کاری نمی‌توانست بکند. کارش این شده بود که هر روز کنار پنجره‌ای که شیشه‌اش غرق بخار بود می‌نشست و تماشاچی پرندگان می‌شد. گاهی هم دفتر سپید نقاشی‌اش را می‌آورد و با مداد سیاه رنگش نقشی سیاه و سپید از حال و روز باغچه می‌کشید اما باز دلش قرار نداشت و دوست داشت زودتر، از این انجماد بیرون بیاید. خواهر بزرگترش در ِ گوشش زمزمه می‌کرد که اینقدر اسپند روی آتش نباش، هنوز زود است ... مگر هفت ماهه به دنیا آمده‌ای؟!

اما بانوی بهمن گوشش بدهکار نبود دوست داشت زودتر برود، خیلی زودتر از آنچه برایش مقدر شده بود. دوست داشت برود تا کوچولوی ته تغاری ماه‌ ها میهمان خانه‌ی ننه سرما نشود.!

    [ ترانه ای که بهمن به من تقدیم کرد :) ] 

                                                                                        بانوی بهمن ماه




مزاحم شدم ! میدانـــ ـم

تنها چراغ را خاموش میکنم

گلها را در گــلــ ــدان میگذارم

پنجره ها را بــ ــاز میکنم !

و بــ ـــعد می روم .....

« آنتوان سنت اگزو پری »

Email Icon by 
Parstools.com